Articles on this Page
- 08/02/11--11:29:_اجرای نمایش...
- 08/16/11--12:51:_نقدی بر «جرم»...
- 10/07/11--01:25:_پریود ذهنی !
- 10/10/11--15:25:_گزارش تصویری...
- 10/13/11--02:31:_داستان (1)
- 11/15/11--19:47:_اتاقی به وسعت...
- 11/25/11--12:41:_زندگی تک نفره!...
- 11/28/11--04:13:_خبرها و عکس...
- 12/13/11--17:19:_باز!
- 12/21/11--13:59:_تحویل سال...
More Channels
- Feb 23: Comments for Holland Park...
- Feb 23: Career Path
- Feb 23: Last 25 matches for 아이유
- Feb 23: RSS: New York Red Bulls Tickets...
- Feb 23: 焜煌塑胶
- Feb 23: Twitter / Favorites from...
- Jan 23: Twitter / Favorites from...
- Dec 1: De belles occup'passions
- Nov 29: TradeXpro.com - Guide Pipe &...
- Feb 16: WordPress.com News
- Dec 1: aznxvivx15's Formspring answers
- Dec 1: sleepisoverrated's Xanga
- Nov 28: 食足りて礼節を知る。
- Nov 27: stefi85 - blog-candy
- Dec 2: Last 25 matches for SiSi
- Feb 15: FrostWire
- Nov 29: Comments on: The Answer to the...
- Nov 28: Lesbian Schoolgirl Videos
- Nov 28: arminfischer.posterous.com
- Nov 28: MagicPub
- Nov 28: East Coast news stories on Newser
- Feb 21: DNES.BG: Новините днес
- Feb 22: enjoy life.
- Feb 23: NDTV News - India
- Feb 23: {SarcasmDrips}
- Feb 16: Culture Northern Ireland: Sport
- Dec 1: United Nations Of Hip Hop »...
- Feb 23: Ze' Blog
- Nov 27: Liverpool Daily Post -...
- Feb 20: WonderBrains Educational Toys...
- Jan 3: 根茎类
- Feb 1: Comments for :: Sweet Keira...
- Nov 29: mattjudkins
- Nov 19: autotest.de
- Nov 28: Power vs. Force - Map of...
- Dec 2: Twitter / Favorites from ElSanto45
- Feb 22: The State -- Travel
- Nov 28: Komentarze do wpisu Moi drodzy...
- Feb 21: Delta Heart
- Feb 21: さとみん☆オフィシャ...
- Oct 17: The Healthy Vegan Lifestyle
- Nov 28: Comentarios en: Bruce Lee And I...
- Jan 29: Too-Weird-to-survive
- Dec 1: Twitter / Favorites from...
- Feb 21: Comments
- Feb 21: ここだけの取っておき...
- Feb 18: OlieteWorld
- Feb 16: WordPress.com News
- Feb 23: Müzik
- Jan 5: Pink Steel Toe Boots
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
- 08/02/11--11:29: اجرای نمایش تئاتر عبدالرضا کاهانی منتفی شد (chan 2812119)
- 08/16/11--12:51: نقدی بر «جرم» مسعود کیمیایی (chan 2812119)
- 10/07/11--01:25: پریود ذهنی ! (chan 2812119)
- 10/10/11--15:25: گزارش تصویری از برنامه «سینما جنگ» در اهواز (chan 2812119)
- 10/13/11--02:31: داستان (1) (chan 2812119)
- 11/15/11--19:47: اتاقی به وسعت یک مستراح ! (chan 2812119)
- 11/25/11--12:41: زندگی تک نفره! (2) (chan 2812119)
- 11/28/11--04:13: خبرها و عکس هایی از «خشکسالی و دروغ» (chan 2812119)
- 12/21/11--13:59: تحویل سال شخصی من! (chan 2812119)
نمایش «اینجا تهران است، صدای مرا از مشهد می شنوید» که قرار بود مرداد ماه امسال توسط عبدالرضا کاهانی کارگردان صاحب اندیشه در سینما و به دعوت مدیر تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه برود، با عدم دریافت مجوز از سوی شورای نظارت و ارزشیابی مرکز هنرهای نمایشی منتفی شد.
مجید جوزانی مدیر سابق ایرانشهر و مجید
سرسنگی مدیر فعلی این تماشاخانه بارها حمایت خود را از این نمایش و
کارگردان آن اعلام کرده بودند ولی متاسفانه اجرای این نمایش به طور کامل
منتفی شده است. عبدالرضا کاهانی که این روزها دوران خوبی را از نظر کاری
پشت سر نمی گذارد و مدام با سنگ اندازی های مختلف روبرو می شود، پس آنکه
فیلمنامه ی ارسالی اش برای ارشاد که «حمل با جرثقیل» نام داشت، مجوز ساخت
نگرفت، به تئاتر متوسل شد و سعی داشت توانایی خود را در این عرصه به نمایش
بگذارد که موفق به این کار نشد. رحمت امینی، دبیر شورای نظارت و ارزشیابی
مرکز هنرهای نمایشی در مصاحبه ای گفته بود که اجرای این نمایش می تواند
منوط به تصمیم مدیر تماشاخانه ایرانشهر باشد و اگر او بخواهد که این نمایش
به روی صحنه برود، ما مجوز آن را صادر می کنیم و بر روی این موضوع هم
تاکید کرده بود که مشکل شورا با این نمایشنامه فنی بوده و نه چیز دیگر.
اینک این موضوع بعید به نظر می رسد که مسئولان ایرانشهر برای اجرای این
نمایش درخواست مجوز بدهند زیرا تا به امروز هیچ اقدامی در این زمینه صورت
نگرفته است.
عبدالرضا کاهانی پس از ساخت «هیچ» با مشکلات متعددی روبرو
شد. علاوه بر آنکه این فیلم در نوروز 89 با اکران محدودی روبرو گردید، از
سوی مسئولان نظارت و ارزشیابی از نمایش این فیلم در جشنواره های خارجی
جلوگیری به عمل آمد و چند ماه بعد با وضعیتی سخیف وارد شبکه نمایش خانگی
شد و موجب اعتراض این کارگردان شد و به همین راحتی فیلمی که می توانست
برای سینمای ایران خوش بدرخشد به انزوا کشیده شد. «اسب حیوان نجیبی است»
آخرین ساخته کاهانی است که در جشنواره فیلم فجر در سال گذشته با استقبال
مخاطبان و منتقدان روبرو شد ولی وضعیت اکران این فیلم هم مشخص نیست و
همچنین صدور مجوز برای نمایش خارجی این فیلم هم در وضعیتی نامعلوم به سر
می برد.
قابل ذکر است که فیلم «آنجا» که اولین ساخته وی می باشد همچنان در پشت اکران و یا حتی ورود به شبکه خانگی مانده است و وضعیت مشخصی ندارد. اینک باید منتظر ماند تا ببینیم وضعیت آینده این کارگردان سینما چگونه خواهد بود و اینکه آیا عدم صدور مجوز برای فعالیت های عبدالرضا کاهانی همیشگی خواهد بود یا خیر.
سیابازی!
بیشتر مخاطبان سینما معمولاً مسعود کیمیایی را به عنوان فیلم سازی می شناسند که سال هاست دنیای شخصی و فردیت خویش را در فیلم هایش بنا کرده است. او با تغییرات زمانه همراه نمی شود و مهم نیست که بازتاب جهان و هرچه که در آن می گذرد تنها از صافی ذهن او عبور می کند و فیلم هایش آیینه تمام نمایی از آن چه که در جامعه می گذرد نیست.
او تحت هر شرایطی به دنبال بنا کردن دنیایی شخصی است و گروهی هم همین
سادگی بر سر آرمان های قدیمی را می پسندند و او را بسیار توانا در این
روایت معرفی می کنند، آن هم روایتی که هیچ گونه سنخیتی با واقعیت های
روزگار ندارد و هرگونه واقع نمایی در این رویکرد به شدت محکوم است. دنیای
کیمیایی دنیای منحصر به فردی است مهم نیست که هیچ گونه شباهتی به آنچه در
اطراف جامعه می گذرد نداشته باشد مهم این است که او همچنان با پا فشاری روی
ارزش های شخصی، می خواهد آن ها را در ذهن تماشاگر خود زنده نگه دارد، حتی
به قیمت دیالوگ های شعر گونه و اشاراتی از قبیل مد شدن دوباره مفاهیمی چون
غیرت و ناموس.مشکل آنجاست که مفاهیمی که کیمیایی نگران کم رنگ شده آنهاست،
تابع مد نیستند که بیایند و بروند، یا در گذر زمان کم رنگ و پررنگ شوند.
مسئله این جاست که اغلب مفاهیم در گذر زمان با تغییر و تحول در تعریف
هایشان مواجه می شوند. ولی اگر دوست داشته باشیم هنوز هم همان تعاریف
کلاسیک و قدیمی را از اینگونه مفاهیم ارائه کنیم ،احتمالاً یک چیزی یک جایی
کم می آید و وقتی یک چیزی در قالب یک فرم مثلاً سینمایی کم است، دیگر نمی
توان آن را پشت حرف های قشنگ و قشنگ حرف زدن و یا قشنگ اجرا کردن حرف های
تکراری پنهان کرد.
.
اما «جرم» فیلمی در ادامه همان مسیر قبلی کیمیایی است. فیلمی که طبق گفته
کارگردان فیلمنامه او مربوط به دهه 80 بوده ولی به دلیل سانسورهای موجود،
مجبور شده آن را به دهه 50 ببرد و سعی کند طوری آن را روایت کند که به
مخاطب بفهماند که داستان آن مربوط به دهه 80 است! اول ازهمه فیلمنامه این
فیلم همانند اکثر آثار قبلی کارگردان دارای یک نقطه ضعف آشکار یعنی مبتنی
بر دیالوگ است که متاسفانه این بار به دلایل مختلف خیلی شدیدتر از قبل به
چشم می آید. اینکه بیاییم فقط و فقط با تکیه بر دیالوگ نویسی اطلاعات قصه
رو به مخاطب بدهیم یک امر منسوخ است که البته گاهی اوقات دچار استثناءهایی
هم می شود. داستان از سیابازی دو نفر شروع می شود که قصد دارند دست به قتل
یکی از مقامات سیاسی بزنند. ضعف های فیلمنامه از همین ابتدا به چشم می آید.
رضا سرچشمه (پولاد کیمیایی) که قهرمان فیلم می باشد به همراه رفیقش ناصر
(حامد بهداد) با برنامه ریزی وسیعی اقدام به قتل کرده بدون اینکه حتی فکر
کنند بعد از قتل چیکار باید کرد! آن ها پس از ارتکاب به قتل شروع به فرار
می کنند که در این تعقیب گریز و زمانی که آن ها خیلی اتفاقی سر از کنار ریل
راه آهن درآورده اند، ناصر تیر می خورد سپس به کمک رضا از جا بلند می شود و
به وسیله ماشینی که از راه می رسد، رضا رفیق تیرخورده اش را سوار آن کرده،
او را فراری می دهد و خود را تسلیم می کند. داستان از همین ابتدا با سوال
های پرشماری لق می زند؛ چرا این دو که این همه برنامه ریزی برای قتل داشته
اند، هیچ فکری برای فرار خود نکرده و فقط سرگردان شروع به دویدن می کنند؟
چرا این افراد که به راحتی از اسلحه استفاده کرده و یک نفر را کشته اند، در
این تعقیب و گریز و در حالی که اسلحه به دست دارند از آن استفاده نمی
کنند؟ چرا رضا خودش هم به همراه ناصر سوار ماشین نمی شود و فرار کند؟
آدم های فیلم جدید کیمیایی نه تنها به دلیل عدم شخصیت پردازی متناسب با داستان «شخصیت» نیستند بلکه تنها می توان گفت کاریکاتوی از کاراکترهای فیلم های قبلی او می باشند. رضا سرچشمه فردی است که در تکاپوی رسیدن به مولفه های قهرمانی می باشد که ما در فیلم های قبلی کیمیایی دیده ایم، آنچه از او در فصل زندان فیلم به ما معرفی می شود بیش از آنکه در ذهن ما واژه هایی چون غیرت، تلاش، مردانگی و.. تداعی کند، با تک پلان تزریقی که ما می بینیم او فردی معتاد با وضعیتی فلاکت بار معرفی می شود. ولی نه تداعی ذهنی ای که کارگردان سعی دارد آن را به ما تفهیم کند، شکل می گیرد و نه آن فرد معتاد و تزریقی. اگر مبنا را بر تلاش فیلمنامه برای تلفیقی از این موارد جهت معرفی به تماشاگر بگذاریم، باید گفت که به دلیل میزان بالا و پایین بودن استفاده از این موارد و غریبگی آن با خط اصلی داستان جهت شخصیت پردازی در فیلمنامه، کاراکتر رضا درست شکل نمی گیرد. تقریباً یک سوم از فیلم به سکانس های زندان مربوط می شود. سکانس هایی که در آن مخاطب باید انتظار ملاقاتی ای را بکشد که قرار است به دیدن رضا بیاید و یکسری اطلاعات مفید به تماشاگر بدهد. شاید یکی از نقطه ضعف های اصلی فیلم مربوط به همین فصل زندان است که به راحتی می توان اکثر قسمت های آن را حذف کرد.
فیلمنامه ی جرم اگرچه اضافات بسیاری را در خود جای داده است اما نمی توان از برخی نکات مثبت آن هم چشم پوشی کرد. این نکات مثبت که شاید اوج آن صحنه ای باشد که ناصر دست خود را برای اثبات بی گناهی به درون کیسه ی مار می برد، متاسفانه با نوع کارگردانی تنبل وار کیمیایی _ که مخاطب با آن نا آشناست_ سوخت شده و نبود خلاقیت و پرداخت مناسب، برخی از لحظه های ناب اینچنینی که می توانست وجود داشته باشد و مخاطب را به وجد بیاورد از بین برده است. صحنه ی برخورد رضا و ناصر در مینی بوسی که متعلق به ناصر است و عده ای قصد دارند بیماری را سوار آن کنند، مثال مشهود این سخن است که با توجه به بعضی از پلان های زندان و دیالوگ هایی که رد و بدل شده بود و مدت زمانی که این دو یکدیگر را ندیده بودند، انتظار ری اکشن هایی جذاب تر برای ما به وجود آورد که البته چنین نشد.
نوع دیالوگ نویسی در فیلمنامه های کیمیایی به نحوی است که بازیگر باید توانایی بالایی در بیان و محصور کردن نقش در قالب خودش را داشته باشد. در واقع اگر چنین نباشد، نقش بر بازیگر چیره شده و بازی ها به شدت سطحی و نمایش به چشم خواهند آمد. این مسئله که در فیلم های اخیر کیمیایی به وضوح قابل رویت بود، در جرم نمود بیشتری پیدا کرده است. البته به حق است اگر کاراکتر و بازی شقایق فراهانی در «محاکمه در خیابان» را در محدوده ی این نوع بازی ها قرار ندهیم. اینک اگر حامد بهداد را در «جرم» یک استثناء قرار دهیم، باقی بازی ها را باید متوسط رو به ضعیف دانست. هرچند که این نوع بازی اغراق آمیز ولی در عین حال کنترل شده از حامد بهداد برای مخاطب جرم اتفاق جدیدی نیست، چرا که در فیلم هایی دیگر بازی هایی به مراتب بهتر از «جرم» هم از او دیده است. پولاد کیمیایی که چند سالی می شود تبدیل به نقش اول و قهرمان فیلم های پدرش شده است، با بازی های یکنواخت در این فیلم ها و حتی سریال های تلویزیونی، نقشی پررنگ در ضربه زنی به مقوله بازیگری در آثار اخیر کیمیایی داشته است. او که در چند سال گذشته به جز تغییر و ارتقاء گریم دچار پیشرفت و یا تحول مثبت قابل ذکری نشده، حالا دیگر طبق گفته ی پدرش قصد دارد با خیال راحت و اعتماد جلب شده ی وی (مسعود کیمیایی) در فیلم های دیگر کارگردانان سینمای ایران هم بازی کند! از بازیگران زن حاضر در «جرم»، شبنم درویش نمونه ی بارز یک بازی سطحی است. مثال این بازیگر اگر با یادآوری صحنه ای که او به ملاقات پولاد کیمیایی در زندان رفته است، همسو شود، قابل درک تر خواهد شد. به خصوص لحظه ای که آن دیالوگ معروف « تو این تو آزادی و من اون بیرون تو بندم» به زبان می آورد، شیوه ی بیان وی با توجه به میمیکی که گرفته است و فقط لب ها تکان می خورد، مانند خواندن یک انشاء با کلمات قشنگ می باشد و نه بیشتر. اسامی ای چون لعیا زنگنه، داریوش ارجمند، مسعود رایگان و.. هم همان قصه ی تکرارند و تکرار که هربار ضیعف تر از قبل به اجرا در می آیند.
سلام وبلاگ قشنگ من! ببخشید که خیلی وقت بود سراغت نیومدم و یا اگرم اومدم بازیچه ای بیش نبودی برای خودنمایی چرندیات سینمایی من. منو ببخش که بازم دارم از تو سوء استفاده می کنم، این روزهای تلخ و سیاه چنان منو تار و مار کرده که هیچ چاره ای جز سوء استفاده ندارم. نه فقط از تو، از همه، هیچ امیدی به هیچ کس نیست، دارم بهت میگم که هیچ چاره ای جزء سوء استفاده نیست. بی تعارف بهت میگم که شاید اگه دیواره های داخلی این ذهن بی تراوش شروع به خون ریزی نکرده بود به سراغت نمیودم تا اثرات زیان بار این خون ریزی رو توی وجود تو ثبت کنم تا همه بفهمن یک دوره بی تراوش سر کنی به امید دوره ای با ترواشات مثبت، بعد زمانش که رسید بفهمی هیچ چیز جزء «خون» توی دستای تو نیست یعنی چی. نمیدونم چرا این بار مخاطبم رو تو قرار دادم. نمیدونم شاید تو هم با من همدردی. آره هستی چون اگه غیر از این بود اینجوری سراپا گوش نبودی برای چرندیات یک «پریود ذهنی»
امروز هوا خنک شد، به خصوص امشب و در عین حال یکی از بی روح ترین روزهای زندگیم سپری شد. امروز با یک انسان درونی سرد و خشک و بی تفاوت دست و پنجه نرم کردم. بهش آفرین میگم چون منو زمین زد و حاصلش هم شد رو آوردنم به اینجا. امروز تا بعد از غروب خونه بودم، ساعت ۸ که شد گوشی زنگ خورد، گوشی ای که دو روزه مثل خودم ساکت و سرد شده. به اصرار دوستان زدم بیرون، با بلبشویی که اگر هیچی نداشته باشند یه چیزی درونشون هست که وقتی کنارشون هستم به خودم میگم توی روزای بدبختی میتونم به این پدیده ای که درون این آدما هست تکیه کنم. به خصوص روزهای بی تکیه گاه. حالا شما اسم این پدیده ی کم رنگ شده ی امروزه رو هرچی که دوست دارید بذارید. واسه چند ساعت خیابون های شهر رو بالا پایین کردیم همان قصه ها و آدمای تکراری. چیز جدیدی ندیدم. داستان همان ماجرای تکراری «شب جمعه» ست. همیشه این هیجانات ناشی از این شب واسم جالب بوده (البته توی شهر عجیب ما این شب، هفت شب هفته محسوب میشه) پسرها و دخترهای بی دغدغه با تیپ ها و رفتارهای متفاوت. پسرهایی با دغدغه پر کردن خانه ی خالی پدری و دختری با فکر چگونگی انتخاب از میان این همه آدمی که دیوانه وار به سمتش هجوم آورده اند تا بلکه یکی شان موفق شود ارث پدریه خالی مانده را پر کند. اگه دقت کنی میشه میون این همه انسان متناقض نما به دختر یا پسری چشم دوخت که مثل من سرش رو دم پنجره ماشین گذاشته و دستش رو بیرون برده و فکر پشت سر فکر و خودش با خودش میگه همین فکر یه روزی دیوانش میکنه..
این شده حال و روز ما توی روزهای ابتدایی پاییز، یک انسان افسرده و پکر که برآورده شدن رویایی ترین آروزهای زندگی هم حالش رو خوب نمی کنه، فقط نمی دونه که این بار چرا این حال و روز انقدر ممتد و طولانی و سیاه گونه وار ادامه داره.. اگه تهش به جای نقطه، سه نقطه باشه چی؟

سوز سرما استخوان هایم را لرزاند،
این لرزش با حس نبودنت یکی شد،
من این تلفیق را نمی خواستم..
چون دستی برای پاک کردن اشک هایم نبود...

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید...
گزارش یک توَهُم
دستش رو توی موهای بلندش کشید و اونا رو برد پشت گوشش تا بتونه راحت تر از آینه ی کوچکی که روبه رویش بود به خودش نگاه کنه. ریش هایش را اصلاح کرده بود. حالا بعد از مدت ها می تونست قیافه ی آدم حسابی ها رو به خودش بگیره ولی اهل این حرفا نبود. امشب واسش کمی فرق داشت، انگار داشت خودش رو واسه یه اتفاق جدید که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بود آماده می کرد و احتمالا به خاطر همین بود که بعد از این همه ناراحتی و گریه لبخند آرومی گوشه ی لبش نقش بسته بود و در طی زمانی که توی حمام بود هرچند دقیقه یک بار این لبخند بیشتر می شد و گوشه ی لبانش را به سمت گوش هایش می کشید. میشد به راحتی حدس زد که فکرهای خوبی در سرش می گذرد. شیر آب گرم رو بست و واسه چند ثانیه زیر آب خیلی سرد آن حمام بخار گرفته در یک زمستان سرد برفی ایستاد، نفسش رو تو سینه حبس کرد تا همچو جنازه ای بی تحرک که در حال غسل دادن است به نظر برسد و یه مرتبه به سمت دیگر حمام گریخت و بعد برگشت شیر آب سرد رو هم بست. حوله ی تنش پوش آبی رنگش رو از دم در برداشت و به تن کرد. مادرش اومد دم حمام. «ببین پسرم چه خوشکل شده! ببین چه ناز شده! اخه مادر چرا تو هیچ وقت به خودت نمی رسی؟ چرا همیشه باید به زور کردت تو حموم و یه کاری کرد که یکم اون قیافه ی بغ کردت رو درست کنی؟ برو این موهای زشتت رو هم بزن. مگه تو دختری که انقدر موهات بلند شده؟» حرفای مادر همون اندک لبخندی رو هم که بعد از چند هفته به سراغش آمده بود ازش گرفت. انگار از یک رویای شیرین به واقعیتی که بیرون از حمام انتظارش را می کشید پرتاب شده بود. «برو موهاتو خشک کن بیا شامت رو بخور». نگاهی به چشم های نگران مادرش انداخت.«نمی خورم» رفت توی اتاقش و در رو محکم بست و از پشت قفلش کرد. مادرش دنبالش دوید و سعی کرد در رو باز کنه ولی بی فایده بود. «پویا.. جون مامان در رو باز کن. آخه تو چرا داری با من اینجوری می کنی بچه؟ میدونی چند روزه هیچی نخوردی؟» مثل همیشه لحن صدای مادر عوض شد و این بار با گریه ادامه داد « پویا.. تورو خدا. پویا الان بابات میاد میدونی من حریف اون نمیشم. این در رو باز کن بذار با هم حرف بزنیم». روبروی آینه ی تمام قد اتاقش ایستاد. صورتش سفید و چشمانش از فرط بی خوابی خمار و سرخ شده بود. لباسش رو پوشید. حوصله ی خشک کردن موهای فر خورده اش را نداشت و از توی کمدِ به هم ریخته اش یک کش مشکی برداشت و آنها رو از پشت محکم بست. چهره ی اتاقاش عوض شده بود. پرنور تر از قبل به نظر می رسید. این یعنی پویا علاوه بر نور کم سوی قرمز رنگی که چند هفته ای بود به چشم می خورد، دو لامپ پر نور زرد و سفید اتاق رو هم بلاخره روشن کرده. حالا دیگر مادر هم بعد از دیدن این اتفاق که از بالای در متوجه آن شده بود از آن پشت رفته بود. بلافاصله نوراتاق رو به حالت همیشگی خودش برگرداند. پای کامپیوتر خاک گرفته اش نشست. فضای اتاق رو صدای داد و فریاد پدر و مادرش پر کرد. صدایی که هرچند لحظه یه بار اسم پویا در آن جای گرفته بود. صدای موسیقی اش را بلند و بلندتر کرد تا متوجه صحبت های آنان نشود. از جلوی کامپیوتر بلند شد و کف اتاق نشست. اطرافش پر از کاغذهای متفاوت بود. یکی از همان ها را برداشت و شروع به خواندن کرد. سرش را به سمت عقب برد و روی لبه ی تخت گذاشت. این کار هرشبش بود. حتی امشب که یک حال و هوای دیگه داشت. امشب نامه ای رو واسه خوندن انتخاب کرده بود که مربوط به 6 ماه پیش بود. یعنی همان شبی که نگار از صبح تا بعد از ظهر پیشش بود و شب که به خونه ی خودشان رفته بود بلافاصله این نامه رو واسه پویا نوشته و از یک روز رویایی حرف زده بود. زیر لب مدام چیزهایی رو زمزمه می کرد. امشب دلش با گریه نبود. نمی خواست شب به این خوبی رو با اشک هایی که می دانست اگر سرازیر شود پایان پذیر نیست، خراب کند. کاغذ سفیدی برداشت و شروع به نوشتن کرد، همان چیزهایی رو می نوشت که با خود می گفت، چون بعد از نوشتن دیگه لب هایش تکان نمی خورد. ساعت نزدیک 1 نصف شب بود که صدای موزیک رو پایین آورد و طبق عادت هرشب که می دانست مادرش تا صبح ده بار بهش سر می زنه تا از سالم و سلامت بودنش خیالش راحت بشه، قفل اتاق رو باز کرد و روی تختش افتاد. ولی دوباره بلند شد و همان نور کم سوی قرمز را هم خاموش کرد تا اتاقش با نور سفید مانیتور روشن بماند. در همان حالت دراز کشیده اولین سیگار را روشن کرد و با خودش شروع به حرف زدن کرد و می خندید. در میان دود سیگاری که به هوا می رفت چهره ی نگار را جست و جو می کرد. تمام روزهای خوب در ذهنش مرور شد. سیگار رو نصفه خاموش کرد و با عجله ای خاص رو به دیوار کنار تخت چرخید و متکای نرم و سفید رنگی رو توی بغل گرفت و آرام آرام خوابید.
نزدیک ظهر بود که پدر برخلاف همیشه به خانه اومد. مادر کمی تعجب کرد «چطور شد که این وقت ظهر اومدی خونه؟» پدر که معلوم بود استرس زیادی رو با خود به همراه آورده رو به مادر کرد و گفت «دو نفر رو آوردم که ببرنش» مادر جا خورد و از توی آشپزخونه پرید بیرون «کجا؟ کجا ببری این بچه رو؟ من نمیذارم دستت بهش بخوره..» با همین صداها بود که پویا از خواب پرید. لباس هایش به همراه رو تختی اش حالت به هم ریخته ای به خود گرفته بودند که نشانه ای از یک شب ناآرام بود. «به جا این حرفا برو چادرت رو سرت کن دارن میان بالا». مادر دست مرد رو گرفت و اونو داخل اتاق برد «تو رو خدا، تو رو به ارواح خاک اون پدرت این کارو نکن، اون به ما احتیاج داره..» حالا پویا تمام این حرفا رو می شنید. «دیگه فایده نداره زن.. یک ماهه که افتاده گوشه ی این اتاق، این دیگه جاش اینجا نیست باید بره جایی که حالش خوب بشه، یه جایی که درمونش کنن، اینایی ام که که آوردم از یکی از بهترین آسایشگاه های تهرانن، کاملا تضمین دادن که به هیچ وجه اذیتش نکنن» مادر حسابی حول شده بود، رو زمین نشست و به پاهای مرد افتاد «جلال نکن این کارو با بچمون.. من بدون اون دق میکنم» پدر نمی خواست زنش رو توی اون حالت ببینه، بلندش کرد «میدونی دیشب تا صبح چه حالتی داشت؟ میدونی وقتی ساعت 4 صبح رفتم تو اتاقش خجالت کشیدم یه لحظه اونجا وایسم؟ رفتی الان سر و وضعش رو ببینی؟» در همین حین صدای تق تق در اومد. «یا الله» مرد رو به زن کرد «خودتو جمع و جور کن. برفرمایید» زن همچنان تمنا می کرد، ولی این بار به نظر بی فایده بود. «بفرمایید، بفرمایید از این طرف. پویا.. پویا بابا بیداری؟ پاشو با هم می خوایم بریم تا بیرون » زن توی همون اتاق به هق هق افتاد. پدر به همراه دو مرد وارد اتاق پویا شد، ولی خبری از خودش نبود. پرده ای که پنجره و درِ تراسِ اتاق رو پوشانده بود با بادی که از بیرون بهش می وزید به حرکت درآمده بود. مرد صداش بلندتر شد «پویا بابا کجایی؟» زن مثل برق از جاش پرید و وارد اتاق پویا شد. «یا حضرت زهرا.. پویا مامان..» مرد پرده ی تراس رو کنار زد و وارد تراس شد. به سمت میله ها رفت، به محض آنکه نگاهش به سمت پایین افتاد، با دو دستش به سر خود کوبید و با سرعت زیاد به اتاق برگشت و به سمت درِ خروجی رفت تا هرچه زودتر به بالای سر پویا برسد. حالا نوبت مادر بود که وارد تراس شود. مرد دستش را زیر سر پویا گذاشت. صدای جیغ و فریاد مادر از همان بالا تمام همسایه ها رو به بیرون کشاند. پویا خنده ای آرام گوشه ی لبش نشسته بود. یکی از آن دو مردی که برای بردن او آمده بودند برگه ای رو که روی تخت پویا بود برداشت و شروع به خواندن کرد.«مادر مهربان و نگار عزیزم... »
به سقف که نگاه می کنم ایرانیتی سفید رنگ با شیبی تند خانه های شمال را برایم تداعی می کند، چشمم به دیوارها می افتد و نیازمندی های همشهری را می بینم که برایم نقش پوشاندن درب ها و پنجره ها را ایفا می کنند، کمدی تک نفره رو به رویم است، درست پایین تخت و نزدیک در اتاق که هم اینک حوله ی تن پوش آبی رنگم به درب آن آویزان است تا خیسی اش که ناشی از حمام صبح من است خشک شود، سمت راست کمد، یخچال، روی یخچال یک عالمه خوراکی و جلوی یخچال، تلویزیون است و من هم روی تختی لم داده ام که تنها یادآور اتاق زیبایم در اهواز است. به لپ تاپی که روی پایم است نگاه می کنم، سرم را به سمت پایین تخت می برم و دستی به دوربین محبوبم می کشم، به بالا می آیم و نگاهی به کتاب هایم که لبه ی دیوار است می اندازم، حالا کمی آرام شده ام.. آره، اینجا اتاق من است، اتاقی به وسعت یک مستراح !
به زندگی نگاه می کنم، از دردمند تا مرفح همه گرفتارند، نمیدانم شاید در این برهه ی زمانی همه چیز این چنین به نظر می رسد که انگار هیچ چیز سر جایش نیست و هیچکس خوشحال نیست، من هم مثل خیلی وقت های دیگر سختی می کشم برای آینده ای که نمی دانم زمانش کی می رسد تا بگویم این هم از آینده ای که یک عمر ازش دم می زدم. زندگی برایم روی دیگری از خودش را نمایان کرده و این بار بی هیچ غر و لندی پذیرفته ام چون اطمینان دارم که روزی همه چیز به پایان می رسد و من و ما نه در آن دنیا بلکه درست همین دنیایی که عمری ست از زندگی در آن می نالیم و فریادرسی نمی بینیم ماحصل این روی سخت زندگی را خواهیم دید. اینجا صبح که بیرون می زنم، درست بوق سگ به تختم برمی گردم. روزهایم را برای خود لذت بخش می کنم و چشم اندازی روشن پیش بینی می کنم تا در این تاریکی به چاله ای عمیق فرو نروم. از توی حیاط صدای آهنگی از داریوش به گوشم می رسد که پسری با گوشی موبایلش در حالی که می دانم حتما سیگار هم می کشد، گوش می دهد و با لحنی آرام زمزمه می کند « دل من دیگه خطا نکن ، با غریبه ها وفا نکن ، زندگی رو باختی دل من ، مردمو شناختی دل من.. تا به کی سراپا حقیقتی؟ ، تا به کی خراب محبتی؟ ، همنشین این و اون میشی ، خسته و پریش و خون میشی ، دشت وقت تو کویر میشه ، مرغ آرزوت اسیر میشه ، رو به روت سراب ، پشت سر خراب...» و من که دیگر خفه می شوم..
از 25 مهر 88 تا 25 آبان 90 درست 25 ماه می گذرد و و من در 25مین روز آبان که مصادف است با 25مین ماهگرد یک اتفاق، می دانم که کسی هست تا برای همیشه به من عشق بورزد و مرهم زخم ها و محرم حرف هایم باشد. آخ که چه رویای شیرینی..
هات داگ خوران ولیعصر !
بازم نزدیک ظهر شد و عذای سیر کردن این شکم صاب مرده ی لعنتی که تمام بدخبتی های عالم نشعت گرفته از اونه توی دلم رخنه کرده! از سر ویلا شمالی به سمت چهارراه ولیعصر قدم زنان حرکت می کنم، یه گله بچه یهو از یکی از کوچه پس کوچه ها می ریزن جلوم، کلافه میشم، دم دکه ی روزنامه فروشی می ایستم و نگاهی به تیتر روزنامه ها میندازم. «کنفراس مطبوعاتی جریان انحرافی به زد و خورد کشیده شد!» گه به این شانس که پلیر موزیکم باهام نیست تا از شر جیق و واق یه مشت توله ای که بهشون میخوره راهنمایی باشن ولی صداشون از خواهر 5 ساله ی منم نازک تره و خیر سرشون بهشون میگن پسر و پس فردا قرار یه کاره ای بشن مثلا، راحت بشم. والا ما که وارد راهنمایی شدیم، همون سال اول صدامون مثل صدای خر کلفت و پشت لبمون مثل کیلومترها فضای سبز لب رود کارون تو شهر خودمون اهواز «سبز» بود و بعد از دو ماه از شروع سال تحصیلی مجبور شدیم تیغ بندازیم. حالا جدا از اینکه همون دو ماه اول هر روز لحظه شماری می کردیم تا زودتر تعطیل شیم و بریم دوست دخترمون رو ببینیم! مثل اینکه خلوت شده. برمی گردم، همین لحظه یه موتور مثل اسب با سرعت از کنارم تو پیاده رو رد میشه و تازه به خاطر اینکه نزدیک بوده بخورم بهش برمی گرده فحش میده! دستم رو می کنم تو جیب کاپشنم و به راهم ادامه میدم. یه پیک موتوری که واسه کارمندای بانک غذا آورده نزدیک بانک پارک کرده، تو دلم میگم ای زهرمارتون بشه ایشالا که با سه هزار میلیارد تومن تا آخر عمرِ خودتون که هیچ، هفت نسل آیندتون هم میتونید صبحونه و نهار و شام رو با خیال راحت به بهترین رستوران های شهر سفارش بدین و اصلا به این فکر نکنید یه نفر مثل من وقتی از دم بانک رد میشه و این صحنه رو می بینه ممکنه چه فحش خوار مادری ای نثارتون کنه، حالا من با ادب بودم و به یه زهرما گفتن بسنده کردم! بانک رو رد می کنم، به ساعتم نگاهی میندازم، از 1 گذشته، به دبیرستانی دخترونه میرسم، سیل دخترهایی که از الان به راحتی میشه بهشون لقب ترشیده داد به پیاده رو سرازیر میشه، به کوچه ای که مدرسشون اون تو بود نگاهی می کنم، یه عده انگار چادری ان که دارن خلع چادر میشن و اونا رو به صورت مچاله شده و با نفرت به درون کوله پشتی های خود پرت می کنن! آینه هایی کوچیک، نور خورشید رو به چشمم منعکس میکنه، همان آینه هایی که گوشه ای از خیابان مکمل رژ لبی می شود که وظیفه اش رنگ آمیزیِ لب های دخترهایی است که با این همه افاده خدا می داند که چه یزیدی در مدرسه بالای سرشان است، چرا که هنوز جرات نکرده اند تا دستی به ابروهای پر پشت و پهنشان که بسیار هم حال بهم زن است بزنند! قاطی شان راه می روم، از هر جمله ای که هرکدامشان به زبان میاره پنج کلمه اش «پسر» است! خوب حالا ما هم این وسط تیکه ای می شنویم! دیدین وقتی بعضی از این دخترا از پسری تیکه ای می شنوند برمیگردن با کلی ناز و ادا که از صد نوع پا دادن هم بدتر است میگن «گمشو، بیش عور!»، منم می خواستم برگردم بهشون همینو بگم ولی ترجیح دادم به همین راحتی ها پا ندهم! مثل اینکه رسیدم، این موقع همیشه شلوغ است، آخ که چقدر من این جمله ی تبلیغاتی که اوج بدبختیِ قشر فرهنگی ما را نشان می دهد دوست دارم؛ «ساندویج دانشجویی با ارزان ترین قیمت»، این جا همان مغازه ی «هات داگ خوران ولیعصر» می باشد که هات داگش 1999 تومان است!
خونه ی عمه واسه ما همیشه یه حال و هوای دیگه ای داشته، چه اون سالی که برف و سرما توی تهران بی سابقه شده بود و ما هر روز دعا می کردیم که فردا تعطیل باشه و به جا مدرسه بریزیم خونه عمه و تا صبح شب زنده داری و خنده و بازی و عشق و حال! چه دو سه سال بعدش که تو خیابون بودیم و با شنیدن صدای کسی که فریاد میزد مامورا، از در و دیوار می ریختیم تو خونه! حالا که اون سال های نه چندان دور گذشته و من اومدم خونه ی عمه، حس غریبی از همان ابتدایی که از متروی تهرانپارس اومدم بالا بهم دست داد، اینجا سوت و کور است! هم خیابان هایی که سرشار از خاطره اند، هم خانه ای که چراغ هایش همه لامپ کم مصرف شده اند!
نمایش «خشکسالی و دروغ» به نویسندگی و کارگردانی محمد یعقوبی از رو یکشنبه ششم آذر به روی صحنه رفت که با استقبال پرشور تماشاگران همراه بود. این اجرا که به حمید سمندریان تقدیم شد پذیرای هنرمندانی چون رخشان بنی اعتماد، هما روستا، اصغر همت، گوهر خیراندیش، شیرین یزدان بخش، امین تارخ، رضا فیاضی، علیرضا شجاع نوری، لیلی رشیدی و مهرداد صدیقیان بود.
خشکسالی و دروغ
نویسنده و کارگردان: محمد یعقوبی
بازیگران (به ترتیب حروف الفبا): علی سرابی، باران کوثری، آیدا کیخایی، پیمان معادی
طراح صحنه: منوچهر شجاع
طراح لباس: پریدخت عابدین نژاد
آهنگساز: بهرنگ بقایی
طراح پوستر و بروشور: امیر اسمی
مدیرتولید: محمد قدس
دستیاران کارگردان: ساقی عطایی، محمد قدس
عکاس: مصطفی قاهری، نوشین جعفری
مدیران صحنه: صالح لواسانی، ارنواز صفری، مهتا پناهی، رامین یحییزاده
مدیر تبلیغات: شهاب الدین حسین پور امور تبلیغات :هومن نیکفرد ، پیام نیکفرد
از 6 آذر تا آخر دی ماه ۱۳۹۰ ـ ساعت 20 ـ تماشاخانه ایرانشهر

ادامه عکس های من از آخرین تمرین و اجرای جنرال «خشکسالی و دروغ»
ـ خوبی؟ ـ خوبم
ـ نه، خوب نیستی ـ چرا، خوبم
ـ پس چرا می لرزی؟ ـ عادیه
ـ نه، عادی نیست ـ گفتم عادیه
ـ حتماً؟ ـ آره
ـ بخوابیم؟ ـ نه..
ـ چرا؟ - صبر کن..
ـ دیدی گفتم خوب نیستی؟ ـ خوبم، فقط یکم صبر کن
ـ بجنب، وقت زیادی نداریم ـ باشه، بخوابیم
ـ می خوای بیشتر بخوری؟ ـ نه، کافیه
ـ پس بیا اینورتر ـ باشه
ـ چشاتو ببند ـ باشه
ـ بچسب بهم.. ـ چرا انقدر سردی؟
ـ نمی دونم ـ تا آخر باز کردی؟
ـ آره پویا...
ـ جانم؟ می ترسم...
ـ نترس، سخت نیست ـ من دارم میرم کم کم
ـ منم همینطور ـ دو س ت . . .
ـ می بی ن مت..
پایان

پاییز لعنتیِ سال های قبل و دوست داشتنیِ امسال..
زود برگرد که دلم تنگِ نم نم بارانت می شود.
نه..
مثل اینکه آدم های تنها شب های یلدا هم قابل شناسایی اند..
یلداتون خوش رفقا..